سخن نخست

  • user warning: Table 'maarefeaqli.nashriyat.ir.nodewords' doesn't exist in engine query: SELECT * FROM nodewords WHERE type = 5 AND id = 722 in D:\WebSites\nashriyat.ir\sites\all\modules\nodewords\nodewords.module on line 945.
  • user warning: Table 'maarefeaqli.nashriyat.ir.nodewords' doesn't exist in engine query: SELECT * FROM nodewords WHERE type = 5 AND id = 721 in D:\WebSites\nashriyat.ir\sites\all\modules\nodewords\nodewords.module on line 945.

 

سخن نخست

در چيستي فلسفه

فلسفه کاربردهاي گوناگوني دارد که سه کاربرد آن رايج‌تر است. فلسفه در کاربرد نخست، به معناي همه علوم حقيقي است. ابن‌سينا، به پيروي از ارسطو، فلسفه را به عملي و نظري و فلسفه نظري را به فلسفه اولي يا الهيات، طبيعيات و رياضيات و فلسفه عملي را هم به اخلاق، سياست و تدبير منزل تقسيم مي‌کند. اين معنا از فلسفه، علوم قراردادي محض همچون صرف و نحو و علوم جزئي همچون تاريخ و جغرافيا را در بر نمي‌گيرد اما کمابيش همه علوم حقيقي کلي، أعم از علوم طبيعي، رياضي، متافيزيک و بسياري از علومي که امروزه آنها را علوم انساني مي‌ناميم، دربر مي‌گيرد. فلسفه به اين معنا، نه يک علم، بلکه مجموعه‌اي از علوم است. اين کاربرد از فلسفه موضوع واحدي ندارد؛ زيرا علم واحدي نيست. فلسفه در اين معنا، دربرگيرنده علوم مختلفي است که هر يک براي خود موضوعي دارند. همچنين فلسفه در اين معناي گسترده، داراي روش واحدي هم نيست، بلکه روش در فلسفه اولي، علم طبيعي، رياضي و اخلاق متفاوت است.

کاربرد دوم فلسفه، به يکي از علومي بازمي‌گردد که زير مجموعه فلسفه به معناي عام است و آن را فلسفه اولي مي‌نامند. فلسفه اولي يکي از گونه‌ها و مصاديق فلسفه به معناي عام است که آن را الهيات، فلسفه أعلي، متافيزيک يا مابعدالطبيعه هم مي‌نامند. فلسفه به اين معنا علم خاصي است و موضوع معيني دارد که وجود يا موجود بماهو موجود است. اين معنا از فلسفه روش واحدي نيز دارد که روش عقلي است. فلسفه در آثار ملاصدرا و فيلسوفان پس از او بيشتر بر فلسفه اولي متمرکز است.

فلسفه در کاربرد امروزي آن، به ويژه در دانشکده‌هاي فلسفه، رشته‌هاي مختلفي همچون متافيزيک، معرفت‌شناسي، فلسفه علم، فلسفه سياست، فلسفه اخلاق، فلسفه دين و فلسفه زبان را دربر مي‌گيرد. اين معنا از فلسفه هم با معناي عام ارسطويي متفاوت است؛ زيرا شامل طبيعيات، رياضيات و علوم انساني نمي‌شود؛ و هم با معناي خاص فلسفه ـ يعني فلسفه اولي ـ تفاوت دارد. البته محدودتر از فلسفه به معناي عام ارسطويي و گسترده‌تر از فلسفه اولي است. فلسفه در کاربرد سوم نيز يک علم نيست. معرفت‌شناسي، متافيزيک، فلسفه تاريخ و فلسفه فيزيک، رشته‌هاي مختلفي هستند و از آنجا که علوم مختلفي هستند، موضوعات مختلفي هم دارند. موضوع مابعدالطبيعه وجود يا موجود است، اما فلسفه تاريخ، فلسفه اقتصاد، فلسفه علم، فلسفه تعليم و تربيت، و فلسفه محيط زيست به موجود بماهو موجود کاري ندارند، بلکه هر يک از اين علوم موضوع خاص خود را دارد که با موضوع علم ديگر متفاوت است.

اکنون فلسفه در کاربرد سوم چگونه تعريف مي‌شود؟ به سخن ديگر، چه تعريفي از فلسفه مي‌توان ارائه کرد که هم شامل فلسفه اولي شود و هم شامل فلسفه علم، فلسفه هنر و ديگر فلسفه‌هاي مضاف؟ تعريف موقت پيشنهادي اين است که: فلسفه تفکر عقلي روشمند و نظام‌مند درباره مسائل بنيادين و غايي در هر موضوعي است. فلسفه به اين معنا از نظر موضوع هيچ محدوديتي ندارد و همه چيز را در برمي‌گيرد. به سخن ديگر، درباره هر چيزي مي‌توان بحث فلسفي کرد اما آنچه به اين کثرت‌ها وحدت مي‌بخشد و همه را زير چتر فلسفه در مي‌آورد، روش و نوع رويکرد آن است. فلسفه به اين معنا تفکر است که نوعي فعاليت است. اين تفکر به روش عقلي محض است. روش فيلسوف از آن حيث که فيلسوف است، تجربي، تاريخي، تفسيري و يا نقلي نيست. در فلسفه سروکار ما با تجزيه و تحليل و استدلال عقلي است اما هر انساني عقل و تفکر عقلي دارد، ولي هر انساني فيلسوف نيست. فيلسوف کسي است که تفکر عقلي روشمند دارد. تفکر عقلي در فلسفه در چهارچوب روش يا روش‌هاي منطقي مشخص است؛ براي مثال، فيلسوف در قياس منطقي با مقدمات خاصي و با شکل معيني از تنظيم مقدمات بر مدعاي خود استدلال مي‌کند. فلسفه به عنوان دانش يا مجموعه‌اي از دانش‌ها، نظام‌مند است. به سخن ديگر، فلسفه تنها تک‌گزاره‌هاي استدلالي عقلي نيست. اين گونه گزاره‌ها در علوم گوناگون غير فلسفي هم يافت مي‌شود، مثل علوم تفسير، کلام و اصول. اما در آن علوم نظام عقلي مستقلي با مباني، مسائل و نتايج پيراسته با روش عقلي نداريم. سرانجام اينکه، آخرين قيد در اين تعريف نشان مي‌دهد که فلسفه در هر موضوعي به دنبال پرسش‌هاي خاصي است؛ پرسش‌هاي بنيادين و غايي درباره چيستي هستي و چرايي امور، پرسش‌هايي فلسفي هستند. با اين قيد، رياضيات با اينکه از روش عقلي استفاده مي‌کند اما از قلمرو فلسفه بيرون مي‌رود. رياضيات به تعبير پيشينيان از احکام (عوارض ذاتي) کم متصل و منفصل بحث مي‌کند، نه از پرسش‌هاي بنيادين و غايي درباره کم متصل و منفصل. چنين پرسش‌هايي در فلسفه رياضيات طرح مي‌شود. منطق هم به اين معنا فلسفه نيست. بحث از مباني، مبادي و غايات منطق مربوط به فلسفه منطق است.البته پرسش‌هاي ديگري هم در اينجا مطرح است. کساني مدعي هستند که روش فلسفه محدود به روش عقلي نيست و در فلسفه امروز از روش‌هاي گوناگوني همچون روش تجربي، تاريخي و تحليل زباني هم استفاده مي‌شود. اگر چنين باشد، اولاً، فلسفه با علوم ديگر درخواهد آميخت و سپس از وجه تمايز فلسفه از آنها پرسش خواهد شد؛ ثانياً، در اين صورت فلسفه به لفظ مشترکي تبديل خواهد شد، نه عنواني نشان‌دهنده قلمرو خاصي از معرفت‌ها يا رويکردي ويژه در انديشه؛ بحثي که خود نيازمند مجالي ديگر است.

سردبير