«ذاتی» در منطق و فلسفه / محمدباقر ملکیان
Article data in English (انگلیسی)
«ذاتی» در منطق و فلسفه
محمدباقر ملکیان
چکیده
مفهوم ذاتی از واژگان پرکاربرد در منطق و فلسفه است. چون بی توجهی به معانی مختلف یک واژة مشترک، سبب خطا و غلطیدن به دام مغالطه اشتراک لفظی می شود، بر آن شدیم معانی مختلف واژه ذاتی را مشخص کنیم. در این میان، چند معنا از معانی این واژه مشهورتر است؛ مثل ذاتی باب ایساغوجی و یا ذاتی باب برهان، ولی حتی در این دو معنا نیز سخنانی متفاوت و گاه متعارض هست که در این نوشتار به بررسی آنها خواهیم پرداخت.
کلیدواژه ه
ذاتی باب ایساغوجی، ذاتی باب برهان، ذاتی باب علوم، ذاتی باب علل، ذاتی باب وجود، محمول ذاتی و حمل ذاتی.
از اصطلاح های رایج در منطق و فلسفه، مفهوم ذاتی است. از آنجا که این واژه در موارد گوناگون به معانی متعددی به کار می رود، پرداختن به آن معانی و تفکیک آنها از یکدیگر اهمیتی خاص دارد؛ زیرا خلط معانی مختلف یک واژة مشترک باعث مغالطه و لغز ش جدی در بحث های علمی می شود. از این رو، بزرگان علوم عقلی دربارة معانی مختلف واژه های مشترک، از جمله واژه ذاتی اهتمام جدی دارند. در این نوشتار برآنیم که با کاوشی در سخنان مشاهیر منطق و فلسفه، معانی مختلف ذاتی را برشماریم. البته در این مقاله، افزون بر ذکر یک معنا، اگر مطلب مهمی در مورد آن معنا نیز بوده باشد، یادآوری خواهیم کرد.
شایسته است سرآغاز کاوش خویش را نقل سخنان ارسطوـ که تدوین کننده منطق قدیم است ـ قرار دهیم.
ارسطو معانی ذاتی را این گونه برشمرده است:
الف) اشیایی که در آنها حقیقت یک چیز موجود است، بذاته[1] (یا ذاتی) بر آنها اطلاق می شود. مثلاً حقیقت مثلث در خطّ یافت می شود؛ یعنی بدون خط مثلثی نخواهیم داشت. پس خط برای مثلث ذاتی است.
ب) هرچیزی که در تعریف ماهیت یک شئ داخل است؛ مثل عدد که در تعریف زوج یا فرد داخل می شود.
ج) هر چیزی که بر موضوع حمل نمی شود؛ یعنی به گونه ای است که موجودیت آن در ضمن چیز دیگری تحقق ندارد؛ مثل جوهر و برخلاف اعراض که بر موضوع حمل می شوند و بر آنها بذاته (یا ذاتی) اطلاق نمی شود.
د) هر چیزی که سبب حقیقی چیز دیگری باشد؛ مثل نحر که سبب حقیقی موت است. می توان گفت که نحر بذاته سبب برای موت است. برخلاف چیزی که به طور اتفاقی در پی چیز دیگری محقق شود؛ برای مثال، اگر کسی از خانه خارج شود و رعد و برق بزند. در اینجا خروج از خانه، سبب برق زدن آسمان نیست. بنابراین، به آن سبب «عَرَضی» گویند (منطق ارسطو، 2/343ـ342).
گفتنی است کسانی مثل ابن سینا، ابن زرعه و ابن رشد سخنان ارسطو را کمی متفاوت با آنچه از خود وی نقل کردیم، آورده اند. برای مثال، ابن رشد سخن ارسطو را چنین آورده است:
آنچه بالذات است، چهار گونه کاربرد دارد:
الف) محمول هایی که در تعریف موضوع هایشان اخذ می شوند؛ یا به این صورت که حد تام موضوعات خویش اند یا اجزاء حدّ می باشند. مثل خط که در تعریف مثلث اخذ می شود. پس حمل خط بر مثلث ذاتی است.
ب) محمول هایی که موضوع هایشان در حدّ آنها اخذ می شوند؛ به عنوان اینکه موضوع های آنها اجزای حدّ آنهایند؛ مثل خط که در تعریف استقامت و انحنا اخذ می شود یا عدد که در تعریف زوج یا فرد کاربرد دارد.
ج) جوهر، بر اشخاص، بالذات اطلاق می شود. می گویند: «جوهر موجودٌ بذاته». امّا آنچه در موضوعی موجود می شود، مثل اعراض، بر آن موجود بذاته اطلاق نمی شود.
د) دربارة معلول هایی که همیشه لازم علل فاعلی خویش اند می گویند: این معلول ها بالذات، لازمة آن علل هستند؛ مانند موت که همیشه در پی ذبح می آید. برخلاف معلول هایی که به صورت اتفاق و یا به صورت اقلّی، در پی عللی می آیند که به آن علل، علل عَرضی گفته می شود، نه ذاتی (تلخیص کتاب البرهان، 49ـ50) .
همین چهار کاربرد ذاتی در سخنان دیگران نیز آمده است.[2]
ارسطو مورد اول و دوم را، «محمول های ذاتی» می داند و معتقد است محمول در مقدمه های برهان، باید این گونه باشد؛ یعنی یا در حدّ موضوع اخذ شود و یا موضوع در حدّش اخذ شود (ابن رشد، تلخیص کتاب البرهان، 50).
البته در سخنان منطق دانان و فیلسوفان مسلمان، مطالب بسیاری در باب ذاتی و ترکیباتی همچون اعراض ذاتی، حمل ذاتی و محمول ذاتی و مانند اینها آمده است که بعضی از آن سخنان در تفسیر سخنان ارسطو است و بعضی دیگر، افزوده های خود این اندیشمندان است. ما این سخنان را در چند قسمت عرضه می کنیم:
1. ذاتی باب ایساغوجی
در منطق و در باب ایساغوجی [= کلیات] گفته اند کلیات به ذاتی و عرضی تقسیم می شوند. در تعریف کلیِ ذاتی، اقوال مختلف زیر ارائه شده است:
الف) محمولی که موضوع در ذات و ماهیت بدان احتیاج دارد؛ مثل جسم بودن برای انسان (ابن سینا، شرح الاشارات، 1/39؛ ساوی، البصائر النصیریهْْ، 236). یا محمولی که قوام بخش به ماهیت موضوع خویش است (ابن سینا ، النجاهْْ، 11).
ب) محمولی که قوام بخش به ذات شئ است و از آن خارج نیست (طوسی، تجرید المنطق، 11؛ حلی، الجوهرالنضید، 15؛ مدرس، رساله حملیه، 29).
ج) کلی محمولی که یا تمام ماهیت موضوع و یا داخل در ذات موضوع است (طوسی،
اساس الاقتباس، 21؛ ابن کمونه، الجدید فی الحکمهْْ، 154).
با توجه به این تعریف ها چنین می توان گفت که ذاتی باب ایساغوجی به دو معنا به کار می رود: الف) جزءالذات؛ ب) آنچه خارج از ذات نیست؛ خواه جزء الذات یا عین ذات باشد.
بی گمان معنای دوم، اعم از معنای اول خواهد بود.
احکامی درباره ذاتی باب ایساغوجی
1) برابر همة تعریف ها، جنس و فصل یک شئ، ذاتی برای آن شئ هستند اختلاف آنجاست که آیا نوع هم ذاتی باب ایساغوجی به شمار می آید یا نه؟
بنابر تعریف «ب» و «ج» نوع هم ذاتی است. مگر اینکه کسی«غیرخارج» را همان «داخل در ذات» بداند و بگوید تنها اجزای ماهیت، داخل در ماهیت اند (قطب رازی، شرح الشمسیهْْ، 47؛ جرجانی،
حاشیهْْ علی شرح الشمسیهْْ، 1/243). همچنین گفته اند: ذاتی کلی ای است که با جزئیات خود این نسبت را دارد که اگر برطرف شود، جزئیات هم مرتفع می شوند. نوع هم همین گونه است؛ برای امثال، یعنی انسان چنین نسبتی را با اشخاص انسانی دارد، پس ذاتی است (ساوی، بصائرالنصیریهْْ، 38 ).
برخی با استناد به مباحث ادبی در زبان عربی مدعی شده اند که ذاتی، اسم منسوب به ذات است و نوع، خود ماهیت و ذات است و شئ با خود نمی تواند نسبت داشته باشد؛ زیرا میان منسوب و منسوبٌ البه تغایر لازم است. پس، نوع را نمی توان ذاتی دانست (ابن سینا، المدخل، 31؛ فخررازی، شرح عیون الحکمهْْ، 1/46؛ قطب رازی، شرح المطالع، 63؛ شهرزوری، شرح حکمهْْ الاشراق، 45).
در ردّ این سخن گفته اند ذاتی یک اصطلاح منطقی است و نباید آن را بر معنای لغوی اش حمل کرد. پس، اشکال برطرف می شود ( المدخل، 31؛ فناری، شرح ایساغوجی، 18). بنابراین، می توان نوع را ذاتی قلمداد کرد.
اشکال دیگری که بر ذاتی بودن نوع برای افراد وارد شده این است که اگر نوع به لحاظ ماهیتِ مشترک میان افراد، ذاتی تلقی شود، دیگر تغایر میان منسوب و منسوبٌ الیه کنار می رود و اشکال پیشین رخ می نماید. اگر نوع به لحاظ تشخص افراد، ذاتی باشد، لازم می آید امور عرضی را نیز ذاتی بدانیم؛ زیرا اعراض مثل حقیقت نوع در تشخص افراد دخالت دارند. افزون بر این، نوع به این اعتبار، دیگر تمام حقیقت افراد نخواهد بود، بلکه جزء حقیقت آنهاست ( المدخل، 31؛ ابوالبرکات، المعتبر، 1/23؛ شرح عیون الحکمهْْ، 1/64).
در پاسخ گفته اند نوع نسبت به «ماهیت به شرط اقتران آن با شخص» ذاتی است و بی شک ماهیت یاد شده غیر از ماهیت من حیث هی و نیز غیر از مجموع ماهیت و تشخص است
(میرزا محمدعلی، الحاشیه، 233). برخی نیز در مقام پاسخ به اشکال اخیر، تفاوت میان «شخص»، «فرد» و «حصه» را مطرح کرده اند و گفته اند نوع، عین حقیقت «شخص» است، نه فرد و یا حصه (کاشف الغطاء، نقد الآراء المنطقیهْْ، 1/242).
با توجه به قول کسانی که نوع را ذاتی می دانند، می توان پرسید که نوع برای چه چیزی ذاتی است. در پاسخ گفته اند نوع ذاتی برای افراد خویش است (سهروردی، منطق التلویحات، 13؛ الجوهرالنضید، 15).
2) برای ذاتی باب ایساغوجی، ویژگی های زیر را برشمرده اند:
الف) تقدم ذاتی بر شئ، به تقدم وجودی یا تقدم ذاتی بر شئ، در وجود ذهنی و خارجی و یا تقدم ذاتی بر شئ، در مقام تصور و تعقل.[3]
ب) امتناع سلب ذاتی از شئ، هم در وجود و هم در مقام تصور و یا ضرورت اثبات ذاتی
برای شئ.[4]
ج) حصول ذاتی برای شئ، علّتی جز علت خود شئ نمی خواهد یا اینکه ذاتی معلّل نیست یا ذاتی مستفاد از غیر نیست.[5]
عموم منطق دانان این سه ویژگی را برای ذاتی باب ایساغوجی برشمرده اند، ولی در پاره ای از کتاب های منطقی ویژگی های دیگری نیز ذکر شده است:
د) ذاتی برای تحقق شئ، علت ناقصه است ( منطق التلویحات، 7؛ شهرزوری، شرح
حکمهْْ الاشراق، 45).
البته باید دانست اولاً بعضی از این ویژگی ها در مورد ذاتی به معنای جزءالذات صادق است؛ مثل ویژگی الف که در مورد ذاتی به معنای ب ـ که شامل نوع هم می شود ـ صادق نیست.
ثانیاً بعضی از ویژگی های یاد شده در غیر ذاتیات هم یافت می شود؛ برای مثال، امتناع سلب از شئ، تنها در ذاتیات نیست، بلکه لوازم میان شئ هم از شئ جدایی ناپذیرند (ابن سینا، النجاهْْ، 6؛ غزالی، معیارالعلم، 69؛ اساس الاقتباس، 23). برای اینکه ذاتی از لوازم جدا شود، برخی گفته اند: ذاتی آن است که همة ویژگی های یاد شده را داشته باشد (بهمنیار، التحصیل، 11؛ لوکری، بیان الحق، 139).
البته برخی منطق دانان، تفاوت هایی میان ذاتی باب ایساغوجی با لوازم ـ که عرضی اند و نه
ذاتی ـ گفته اند. از جمله اینکه ذاتی در مقام تصور تقدم بر شئ دارد، ولی لوازم تابع و لاحق
شئ هستند؛ یعنی تأخر از شئ دارند ( النجاهْْ، 7؛ المدخل، 35 به بعد؛ التحصیل، 10؛ اساس الاقتباس، 23)
یا اینکه چون ذاتی مقوّم شئ و به نحوی علت ناقصة آن است، بر شئ تقدم دارد، ولی لوازم شئ
پس از قوام شئ بدان ملحق می شوند و به تعبیری معلول شئ اند. پس متأخر از شئ خواهند
بود ( التحصیل، 12؛ منطق التلویحات، 7؛ طوسی، تجرید المنطق، 11؛ الجوهر النضید، 16).
در مورد ویژگی های سه گانه یا چهارگانه ذاتی، اشکال هایی مطرح شده است. از جمله گفته اند اگر تقدم ذاتی بر شئ در مقام تصور را بپذیریم، لازم می آید تصور شئ بدون آنکه اولاً ذاتیات آن
تصور شود ممکن نباشد (طوسی، شرح الاشارات، 1/152). فخررازی این سخن را که علم
به ماهیت یک شئ، بر علم به اجزاء ماهیت [= ذاتیات] متوقف است، باطل می داند؛ چون
در مواردی علم به شئ داریم، حال آنکه از اجزای ماهیتش بی خبریم. برای مثال، هر انسانی علم ضروری به انسان بودن خودش دارد، ولی نمی داند که جوهر ذو ابعاد ثلاثهْْ، نامی، متحرک بالاراده، حساس و ناطق است (شرح عیون الحکمهْْ، 1/61 به بعد).
به باور ابن سینا، که علم به ماهیت مرکب، به تقدم علم تفصیلی به اجزای آن مشروط نیست و مراد از اینکه تصور مقوّمات ماهیت، بر تصور خود ماهیت مقدّم است، آن است که تصور
ماهیت به وجه تفصیلی امکان ندارد؛ مگر آنکه ذاتیات و اجزای ماهیت در مرحلة مقدم تصور
شده باشند ( المدخل، 5ـ34).
خود فخررازی به این اشکال این چنین پاسخ داده است که مشارٌالیه انا، چه بدن باشد و چه نفس، امور یاد شده نه اجزای بدن اند و نه اجزای نفس. پس آنچه در اشکال مطرح شده است، ناقض این امر نیست که اگر اموری به واقع اجزای یک شئ باشند، هم در وجود خارجی و هم در وجود ذهنی، بر خود شئ مقدم اند (شرح عیون الحکمهْْ، 1/3ـ61).
اشکال دیگر این است که اگر اجزای ماهیت، ذاتی شئ باشند و وجود شئ بر وجود اجزاء خودش متوقف باشد، لازم می آید شئ در وجودش بر خودش متوقف باشد؛ چون اجزای شئ عین خود شئ اند، حال آنکه توقف شئ بر خودش محال است (همان).
در پاسخ باید گفت میان کلّ شئ و اجزای آن [= ذاتیات] تغایر و تفاوت هست. مجموع و کل شئ بر تک تک اجزاء [= ذاتیات] توقف دارد و کلّ و تک تک اجزا غیر یکدیگرند؛ پس توقف شئ بر خودش لازم نمی آید (همان).
3) گفته شده است که شناخت ذاتیات و دست یابی به آنها، امری ناممکن (سهروردی،
حکمهْْ الاشراق، 19ـ20) و دست کم دشوار است (ابن سینا، ترجمه کتاب الحدود، 1ـ2 و 17ـ8).
4) تعریف خود ذاتی هم امری دشوار است و چون تعریف ذاتی، کارگشایی لازم
را نداشته است، عموم منطق دانان پس از تعریف ذاتی، برای ذاتی ویژگی هایی برشمرده اند
( شرح الاشارات، 1/40) که ما آنها را ذیل نکته دوم از بحث احکام ذاتی باب ایساغوجی آوردیم.[6]
5) ذاتی بودن نسبی است؛ یعنی چیزی برای الف ذاتی، ولی برای ب عرضی است؛ برای مثال، رنگ لون برای سیاهی ذاتی است و برای جسم عرضی (ابن سینا، المدخل، 45).
6) ذاتی به معنای مقوّم گاهی اولی است؛ مثل جسم برای حیوان، ولی گاهی غیراولی است؛ مثل جسم برای انسان که برای حمل آن بر انسان، حیوان واسطه می شود (بهمنیار، التحصیل، 213).
2. ذاتی در عرض ذاتی
در منطق، آنجا که اجزای یک علم بررسی می شود، در مورد موضوع علم می گویند موضوع هر علم آن چیزی است که در علم از عوارض ذاتی آن بحث می شود. برای مثال، موضوع علم حساب، عدد است که در علم حساب از زوج، فرد، ناقص، تام، زائد، گنگ، گویا و ... بودن عدد بحث می شود. این ویژگی ها از اعراض ذاتی عدد به شمار می آیند. اینکه چرا در علم، تنها از اعرض ذاتی موضوع بحث می شود، دلیلی دارد که در همان بخش منطق بدان می پردازند و ما بدان نمی پردازیم. در مقابل، عرض ذاتی، عرض غریب قرار دارد. در تعریف عرض ذاتی نیز، اقوالی مطرح است:
الف) محمولی که از جوهر، ماهیت و ذات موضوع بدان ملحق می شود؛ مثل تعجب
که لذاته لاحق انسان می شود (ابن سینا، شرح الاشارات، 1/168؛ تجرید المنطق، 54؛ الجوهر النضید، 209).
ب) محمولی که به سبب خود موضوع و نه سبب خاطر امری اعم یا اخص از آن بر موضوع عارض می شود، (ابن سینا، البرهان، 128) ابن سینا در تعلیم اول این تعریف را به ارسطو نسبت
می دهد (همان).
ج) محمولی که به سبب خود موضوع یا امری مساوی با آن [= فصل یا خاصه] به موضوع
ملحق می شود، نه محمولی که به واسطه امر اعم یا اخص از موضوع بر آن حمل شود؛ برای مثال، حرکت ارادی بر حیوان حمل می شود، نه به سبب جسم بودن ـ که اعم از حیوان است ـ و نه به
دلیل انسان یا اسب بودن ـ که اخص از حیوان است ـ بلکه این امر به واسطه خودِ حیوان
بر او عارض می شود. پس این محمول، عرض ذاتی حیوان است (ساوی، البصائر، 117؛
غزالی، معیارالعلم، 72؛ شرح عیون الحکمهْْ، 1/90؛ طوسی، اساس الاقتباس، 380؛ صدرالدین شیرازی، التنقیح فی المنطق، 11).
د) محمولی که به سبب خود موضوع یا جزء آن، چه جزء اعم و چه جزء مساوی، یا امر مساوی خارجی، بر موضوع حمل می شود؛ مثل تعجب که لذاته لاحق انسان می شود یا مشی که به سبب حیوان بودن لاحق انسان می شود یا ضاحک بودن که به سبب تعجب که عرض مساوی با انسان است، لاحق انسان می شود (قطب شیرازی، درهْْ التاج، 2/9؛ قطب رازی، شرح المطالع، 18).
مشابه تعریف (د) هم این چنین آمده است:
اعراض ذاتی لواحقی هستند که به سبب خودشان؛ به موضوع ملحق می شوند مثل تعجب که لذاته لاحق انسان می شود و یا به سبب جزء موضوع، همچون حرکت ارادی که به سبب حیوان بودن لاحق انسان می شود و یا به سبب عرض ذاتی اولی، مثل ضحک که به سبب تعجب عارض انسان می شود (حلی، القواعد الجلیهْْ، 189).
ﻫ) محمولی که در تعریف آن، موضوع یا مقوّم آن اخذ می شود (فخررازی، الانارات، 77). برخی در تفصیل این تعریف گفته اند:
محمولی که در تعریفش موضوع یا جنس موضوع یا جنس جنس موضوع اخذ شود
(فارابی، المنطقیات، 1/275) امّا بعضی با تفصیل بیشتری، گفته اند: عارضی که در تعریفش معروض له [= موضوع] یا موضوع معروض له [= معروض موضوع] یا جنس معروض له
[= جنس موضوع] یا موضوع جنس معروض له (معروض جنس موضوع) اخذ شود ( البرهان، 126؛ التحصیل، 209؛ ساوی، البصائر، 236؛ اساس الاقتباس، 381؛ حلی، الاسرار الخفیهْْ، 203).
عرض ذاتی ای که در تعریف آن، موضوع [= معروض له] اخذ شده باشد؛ مثل فطوست که در تعریف آن انف اخذ می شود؛ چون می گویند: افطس یعنی انف دارای فرورفتگی. عرض ذاتی ای که در تعریف آن، معروض موضوع [= موضوع معروض له] اخذ شده باشد؛ مثل «مفرق البصر» که بر ابیض حمل می شود. وقتی می گوییم الا بیضُ مفرقٌ للبصر و در تعریف مفرقُ البصر، جسم اخذ می شود که جسم مفروض ابیض است. عرض ذاتی ای که در تعریف آن جنس موضوع [= جنس معروض له] اخذ می شود، مثل ناقص که بر فرد حمل می شود. وقتی می گویند: الفرد ناقص. در تعریف ناقص عدد اخذ می شود که عدد جنس برای فرد است. عرض ذاتی ای که در تعریف آن، معروض جنس موضوع [= موضوع جنس مفروض له] اخذ می شود؛ مثل زوج الزوج که بر عدد خاصی حمل می شود. زوج، جنس زوج الزوج است و عدد، موضوع [= معروض] زوج است. بنابراین، در تعریف زوج الزوج می گویند: عدد زوجی است که عاد آن زوج است.
بعضی گفته اند: اعراض ذاتی موضوع های علوم سه گونه اند:
الف) گاهی به انواع آن موضوع های ملحق می شود؛ برای مثال، موضوع علم حساب عدد است و عدد هشت نوعی از عدد است. حال، حمل زوج بر عدد هشت، حمل عرض ذاتی بر نوعی از موضوع علم است.
ب) گاهی اعراض ذاتی موضوع های علوم به اعراض ذاتی دیگری ملحق می شوند؛ برای مثال،
حمل ناقص بر فرد این گونه است؛ زیرا فرد عرض ذاتی عدد است و عدد موضوع، علم
حساب است و ناقص، عرض ذاتی ای است که بر فرد حمل شده است.
ج) گاهی اعراض ذاتی موضوع های علوم به انواع اعراض ذاتی ملحق می شوند. برای مثال، در
علم حساب ناقص را بر زوج الزوج حمل می کنند. زوج الزوج نوعی زوج است که زوج عرض ذاتی عدد است و عدد، موضوع علم حساب است. حال ناقص را بر زوج الزوج حمل کرده ایم
که ناقص بودن، عرض ذاتی عدد است (مدرس، رسالهْْ حملیهْْ، 30 به بعد).
با دقت در این موارد، معلوم می شود که عدد که موضوع علم حساب است، در هیچ کدام از این مثال ها موضوع نیست، بلکه عدد در مورد الف، جنس موضوع است و در مورد دوم، معروض موضوع و در مورد سوم، معروض جنس موضوع است.
مرحوم مظفر موارد مختلف عرض ذاتی را زیر عنوان «درجات ذاتی» آورده و معتقد است درجه اولِ عرض ذاتی آن عرضی است که خود موضوع در حدّ آن مأخوذ باشد. درجه بعدی آن است که موضوع معروض له در حدّ آن مأخوذ باشد. درجة بعدی آن است که جنس معروض له در حدّ آن اخذ شده باشد و درجة آخری آن است که معروض جنس موضوع در حدّ عارض اخذ شده باشد ( المنطق، 377).
بعضی از اندیشمندان وجه تسمیه اعراض ذاتی را چنین اظهار کرده اند: چون این اعراض
به خود موضوع علم یا به جنس موضوع اختصاص دارد. بنابراین، آنها را اعراض ذاتی می نامند
( البرهان، 131؛ البصائر، 236؛ التحصیل، 209).
تقسیماتی در مورد اعراض ذاتیه
برخی اعراض ذاتی را به اولی و غیراولی تقسیم کرده اند و برآنند عرض ذاتی ای که به سبب خود موضوع، به آن ملحق می شود، عرض ذاتی اولی است؛ مثل ضحک برای انسان. اما عرض ذاتی ای که به سبب امر دیگری غیر خود موضوع ـ خواه مساوی با موضوع یا اعم و یا اخص از آن باشد ـ به موضوع ملحق شود، عرض ذاتی غیر اولی است (ابن سینا، شرح الاشارات، 1/58).
گاهی نیز گفته اند: اعراض اولیه شئ را بذاته [= ذاتی] هم می گویند و مراد از عرض اولی عرضی است که بین او و معروضش هیچ واسطه ای نباشد و خود معروض له سبب حمل این عارض بر شئ دیگر باشد. برای مثال، السطح ابیض بذاته ولی الجسم ابیض لان سطحه ابیض (ابن سینا، البرهان،
127 به بعد).
البته همین تقسیم را در مورد ذاتی به معنای مقوّم هم گفته اند (بهمنیار، التحصیل، 213).
اعراض ذاتی اولیه را هم به سه قسم تقسیم کرده اند: 1. عرض ذاتی اولی که مساوی با موضوع است، مثل برابری زوایای ثلاث با دو قائمه نسبت به مثلث؛ 2. عرض ذاتی اولی که اخص مطلق
از موضوع است؛ مثل زوج بودن نسبت به عدد؛ 3. عرض ذاتی اولی که اخص من وجه واعم
من وجه از موضوع است؛ مثل برابری نسبت به عدد که برابری در اقسام کمیات غیر از عدد هم می آید (همان، 212).
البته این تقسیم را در مورد اعراض ذاتی هم گفته اند و اعراض ذاتی اولیه را هم اعراض
ذاتی خاص نامیده اند ( البرهان، 139).
فخررازی، عرض ذاتی را شش قسم می داند. او می گوید: عرض ذاتی، یا لذاته و یا لغیره لاحق شئ می شود. هر کدام از این دو قسم، از سه حال خارج نیست: یا اینکه لاحق اعم است یا اخصّ
و یا مساوی.
الف) لاحق لذاته اعم؛ مثل فرد بودن برای عدد سه.
ب) لاحق لذاته مساوی؛ مثل احتیاج داشتن برای ممکن.
ج) لاحق لذاته اخص، در جایی است که شئ اقتضای اتصاف به یکی از دو امر را داشته باشد و هر کدام از آنها، اخص از شئ است؛ مثل واحد و کثیر برای موجود.
د) لاحقی که به سبب وصفی مساوی با شئ، عارض شئ می شود؛ در حالی که خود لاحق
اعم است.
ﻫ) لاحقی که به سبب وصفی با شئ عارض شئ مساوی می شود؛ در حالی که خود لاحق مساوی با شئ است؛ مثل ضاحک که به واسطة تعجب حمل بر انسان می شود.
و) لاحقی که به سبب وصف مساوی با شئ عارض شئ می شود؛ در حالی که لاحق اخص
از شئ است؛ مثل ضحک بالفعل که به واسطه تعجب با نطق عارض انسان مساوی می شود
(منطق الملخص، 9ـ48).
همین اقسام با بیان های دیگر در سخنان دیگران نیز آمده است ( البرهان، 139؛ حلی، القواعد الجلیهْْ، 189 به بعد؛ رساله حملیهْْ، 30).
اعراض ذاتی گاهی «بالامکان» بر موضوع عارض می شوند؛ مثل ضحک بالفعل برای انسان. گاهی نیز «بالضرورهْْ» عارض می شوند؛ مثل ضحک بالقوهْْ برای انسان ( التحصیل، 213).
نکته دیگر درباره اعراض ذاتی این است که در تعریف عرض ذاتی، جنس موضوع، معروض موضوع و ... اخذ می شود. مراد از «موضوع» در این سخنان، موضوع مسئله است. بنابراین، باید تا جایی پیش رفت که آنچه به موضوع مسئله تعلق دارد و می خواهیم آن را در تعریف عرض ذاتی اخذ کنیم، از موضوع علم فراتر نرود و به تعبیری نباید از موضوع علم اعم شود ( البرهان، 126؛ التحصیل، 209؛ البصائر، 236؛ طوسی، اساس الاقتباس، 381؛ همو، شرح الاشارات، 1/61). البته گاهی مراد از «موضوع» در بعضی سخنان، موضوع علم است که در این صورت، تعریف عرض ذاتی این می شود: عرضی که خود موضوع در حدّ آن اخذ می شود و غیر از موضوع، چیز دیگری مثل جنس موضوع، معروض موضوع و... مطرح نمی شود (ابن سینا، شرح الاشارات، 1/168).
پس باید به تفاوت بین موضوع علم و موضوع مسئله توجه داشت و متوجه بود که چرا در بعضی سخنان تنها به ذکر موضوع بسنده می شود، ولی در بعضی سخنان افزون بر موضوع، جنس موضوع، معروض موضوع و مانند اینها نیز مطرح شده است.
3. ذاتی در باب برهان
در بخش برهان کتاب های منطقی آمده است که محمول در مقدمه برهان باید برای موضوع ذاتی باشد. مثل امکان که برای ماهیت، ذاتی است و نه غیری ( البرهان، 125؛ التحصیل، 209؛ فخررازی، شرح عیون الحکمهْْ، 1/216). از این رو، در تعریف این ذاتی گفته اند:
الف) محمولی که یا در حد موضوع اخذ می شود؛ مثل حیوان برای انسان و یا موضوع در حدّ آن محمول اخذ می شود؛ مثل افطس برای انف ( البرهان، 126؛ ابن رشد، تلخیص کتاب البرهان، 111؛ طوسی، تجرید المنطق، 45).
برخی نیز در تعریف ذاتی باب برهان توسعه داده و گفته اند: ب) محمولی است که در حد موضوع اخذ می شود یا موضوع یا مقوّمات آن است که در حدّ محمول اخذ می شود ( التحصیل، 209؛ البصائر، 239، فخررازی، الانارات، 75).
برخی در تفسیر مقوّمات موضوع گفته اند: جنس موضوع، معروض جنس موضوع، و جنس معروض موضوع، مقوّم موضوع به شمار می آیند ( البرهان، 126؛ التحصیل، 209؛ البصائر، 236؛ اساس الاقتباس، 381؛ حلی، الاسرار الخفیهْْ، 203). مثال های موارد یاد شده در تفسیر مقومات موضوع را پیش تر در ذیل تعریف «ﻫ »از تعریف های عرض ذاتی آورده ایم.
از تعریف یاد شده به روشنی برمی آید که ذاتی باب برهان اعم از ذاتی باب ایساغوجی و عرض ذاتی است.[7] محقق طوسی تصریح دارد که محمول های مقدمات برهانی باید ذاتی باشند؛ ذاتی ای که هم شامل ذاتی مقوّم است و هم ذاتی ای که وصف محمول های مسائل برهانی است ( تعدیل المعیار، 229).
به ظاهرفارابی همین ذاتی باب برهان را این گونه توضیح داده است:
«محمول ذاتی» دو گونه است: 1. محمولی که یا حد موضوع و یا اجزای حد موضوع است؛ مانند: الانسان حیوان؛ 2. محمولی که موضوع جزء حد آن است یا جنس موضوع در حدّ آن اخذ می شود؛ مانند حرکت برای جسم. به دسته دوم اعراض ذاتی می گویند (فارابی، المنطقیات، 1/275؛ ابن رشد، تلخیص کتاب البرهان، 57 به بعد و 111 به بعد).
آنچه گفته شد در مورد محمول مقدمه های برهان بود، ولی در مورد محمول مسائل برهانی هم گفته اند که باید ذاتی باشد، ولی نه ذاتی به معنای محمولی که در حدّ موضوع اخذ می شود؛ زیرا ذاتی به این معنا در حدّ موضوع داخل است و فهم موضوع، بدون فهم آن ذاتی ممکن نیست. هرگاه موضوعِ معلوم باشد، آن ذاتی هم معلوم است و دیگر معنا ندارد که در پیِ چنین ذاتی ای برای موضوع باشیم. پس محمول مسائل برهانی هم باید ذاتی باشد، ولی ذاتی به معنای آنچه موضوع یا مقوّمات آن مأخوذ در حدّ آن است (ساوی، البصائر، 236 به بعد؛ تعدیل المعیار، 228 به بعد). به بیان دیگر، مطلوب در علوم برهانی تنها اعراض ذاتی موضوع است، نه ذاتی به معنای مقوّم؛ زیرا این ذاتی مجهول نیست ( التحصیل، 11 به بعد و 223 به بعد). البته می توان موردی را استثنا کرد و آن در جایی است که برای ذاتیات مقوّم، برهان لمی اقامه می شود؛ مانند الانسان جسمٌ لانَّه حیوان.
یعنی وقتی ذاتی باب برهان مطرح می شود، باید میان ذاتی بودن محمول مقدمات برهان و ذاتی بودن محمول مسائل برهانی تفکیک کرد و نباید این دو را با هم خلط کرد.
4. معانی دیگر ذاتی
اول ـ ذاتی متعلق به حمل[8]
الف) گاهی «ذاتی» به محمولی اطلاق می شود که در الحاق به موضوع، به ضمیمه شدن چیزی به موضوع نیازی نیست؛ مانند امکان برای ماهیت. برای اینکه ماهیت به امکان متصف شود، نیازی نیست که به ماهیت چیزی ضمیمه شود [= محمول من صمیمه]، ولی گاهی برای اتصاف موضوعی به محمول، باید بدان موضوع چیزی ضمیمه شود؛ مثل سردی برای جسم که تا وقتی به جسم برودت ضمیمه نشود، نمی توان الجسم باردٌ را ادعا کرد [= محمول بالضمیمهْْ]. گاهی به محمول من صمیمه، محمول بالصمیمه و الخارج المحمول هم گفته می شود و مراد از «خارج» مستخرج از ذات شئ است. به بیان دیگر، گاهی محمول از صمیم وحاق خود موضوع استخراج و بر آن حمل می شود، ولی گاهی محمول از خارج به موضوع ضمیمه می شود (صدرالدین شیرازی، الاسفار، 1/33؛ سبزواری، شرح المنظومه، قسم المنطق، 179؛ آملی، دررالفوائد، 1/139 و 541 و سایر تعلیقات و حواشی بر شرح المنظومه سبزواری؛ طباطبایی، نهایهْْ الحکمهْْ، 164؛ مظفر، المنطق، 378 به بعد).
ب) گاهی به محمولی، «بالذات» [= ذاتی] می گویند که موضوع آن استحقاق موضوعیت
دارد؛ برای مثال، در الانسانُ ابیضٌ، ابیض محمول ذاتی است و در برابر محمول «بالعرض» همچون الابیضُ انسانٌ قرار دارد (فخررازی، منطق الملخص، 47؛ ارموی، بیان الحق، 38 به بعد؛ الاسرار الخفیهْْ، 27؛ قطب رازی، شرح المطالع، 69).
ج) اگر وصفی به واقع برای موضوعی حاصل شود، چه آن وصف از طبع آن موضوع
برآمده باشد و چه به واسطه قسرقاسری باشد، ذاتی خوانده می شود؛ مانند الحجر متحرک بالذات.
در برابر آنکه وصفی به واقع برای شئ حاصل نباشد؛ مثل اسناد حرکت به کسی که در کشتی
نشسته است ( منطق الملخص، 47؛ بیان الحق، 38 به بعد؛ الاسرار الخفیهْْ، 27؛ شرح المطالع، 69).
برخی از منطق دانان در تفسیر «حصول حقیقیِ» وصف برای موضوع گفته اند: اگر محمول به حمل مواطاهْْ بر موضوع حمل شود، این محمول به واقع برای موضوع حاصل است؛ در برابر محمولی که به حمل اشتقاق بر موضوعی حمل شود که حمل چنان محمولی «بالعرض» است، نه بالذات ( شرح المطالع، 69). البته بعضی دیگر چنین گفته اند: وصف حاصل برای موضوع
به واقع، وصفی است که به واقع قائم به موضوع است (تهانوی، کشاف، 821).
د) حمل امر اعم بر اخصّ، حمل بالذات [= ذاتی] است؛ مثل حمل حیوان بر انسان.
برخلاف حمل اخص بر اعم که حمل بالعرض است ( منطق الملخص، 47؛ بیان الحق، 38 به بعد؛ الاسرار الخفیهْْ، 27؛ شرح المطالع، 69). پس «الکاتب بالفعل انسانٌ» برابر تعریف «د» ذاتی است، ولی بنابر تعریف «ب» عرضی است.
ﻫ) اگر میان محمول و موضوع واسطه ای نباشد، آن محمول ذاتی خواهد بود؛ مثل «السطح ابیضٌ». به خلاف موردی که واسطه ای میان موضوع و محمول در کار باشد؛ مثل «الجسم ابیض» که سطح واسطه ای است تا بتوانیم ابیض را بر جسم حمل کنیم. اینجا محمول، عرضی
است ( منطق الملخص، 47؛ بیان الحق، 38 به بعد؛ الاسرار الخفیهْْ، 27؛ شرح المطالع، 69).
و) اگر محمول امر غریبی نسبت به موضوع نباشد، بلکه چیزی باشد که مقتضای طبع
موضوع است، بدان ذاتی گویند؛ مثل «الحجر متحرک الی الاسفل» به خلاف «الحجر متحرک الی
فوق» که محمول، بالعرض است (منطق الملخص، 47؛ بیان الحق، 38 به بعد؛ الاسرار الخفیهْْ، 27؛
شرح المطالع، 69).
ز) محمولی که هرگز از موضوع خود جدا نمی شود. این قسم را این گونه هم تعریف کرده اند: محمولی که همواره برای موضوع تحقق داشته باشد؛ مثل حرکت برای فلک. به خلاف محمولی که از موضوعش جدا می شود؛ مثل انحدار برای سنگ ( منطق الملخص، 47؛ بیان الحق، 38 به بعد؛ الاسرار الخفیهْْ، 27؛ شرح المطالع، 69).
ح) محمولی که مقوّم موضوع خودش باشد؛ مثل ناطق برای انسان ( منطق الملخص، 47؛ بیان الحق، 38 به بعد؛ الاسرار الخفیهْْ، 27؛ شرح المطالع، 69).
ط) وصفی که به دلیل ذات موضوع و نه به سبب امری اعم یا اخصّ از آن به موضوع ملحق می شود؛ مثل تعجب برای انسان و نه مانند ضحک برای حیوان که واسطه در این حمل، انسان
بودن است که اخص از حیوان است و یا حرکت برای حیوان که واسطه آن جسم بودن است که
اعم از حیوان است ( البرهان، 128؛ منطق الملخص، 47؛ بیان الحق، 38 به بعد؛ الاسرار الخفیهْْ، 27؛ شرح المطالع، 69).
برخی همین قسم را این گونه تعریف کرده اند: وصفی که به موضوع ملحق می شود، نه به واسطه امر اعم یا اخص، خواه اساساً واسطه ای در کار نباشد یا اینکه واسطه، امری برابر باشد، محمول، ذاتی خواهد بود (تهانوی، کشاف، 281). بعضی نیز تصریح کرده اند که این معنای از ذاتی، شامل هر محمولی است که لذاتها یا به واسطة امر مقوّم ـ مقوّم اعم یا مساوی ـ یا به واسطة امر عارضیِ برابر، به ماهیت شئ ملحق شود ( الاسرار الخفیهْْ، 28). معمولاً گفته می شود این قسم از ذاتی ، همان عرض ذاتی است.
ی) حمل ذاتی در برابر حمل شایع: هرگاه در قضیه ای میان موضوع و محمول، اتحاد مفهومی باشد و غرض از حمل، بیان اتحاد مفهومی میان موضوع و محمول باشد، چنین حملی را حمل ذاتی اولی گویند؛ مانند «انسان، حیوان ناطق است»؛ در حالی که بیشتر، غرض از حمل، بیان اتحاد مصداقی میان موضوع و محمول است؛ مثل این گزاره که «آب آتش را خاموش می کند».
این دو قسم حمل، در آثار محقق دوانی وجود دارد (شروح الشمسیهْْ، 2/281؛ حاشیه بر شرح تجرید العقائد، 85 و 111). بعدها این دو قسم آشکارا در آثار میرداماد به کار رفته است
( القبسات، 153 و 197). البته در کلام بهمنیار، تعبیر حمل ذاتی اولی آمده است ( التحصیل، 17)، ولی مفادی که ما در اینجا از اصطلاح فوق اراده می کنیم، در سخن بهمنیار وجود ندارد. این مفاد در سخنان ملاصدرا به تکرار استفاده شده و در پاسخ به برخی ایرادها، از این دو اصطلاح بهره برده شده است ( اسفار، 1/ 292 به بعد؛ همو، الشواهد الربوبیهْْ، 28؛ همو، تعلیقه بر حکمهْْ الاشراق، 67؛ همو، تعلیقه بر الهیات شفاء، 128).[9] پس از ملاصدرا نیز این تقسیم بسیار مورد توجه بوده (طباطبایی، نهایهْْ الحکمهْْ، 82 و 142) و بحث هایی را نیز سبب شده است؛ از جمله اینکه آیا موارد حمل ذاتی اولی و حمل شایع صناعی کدام اند.
وجه تسمیه این قسم از حمل به ذاتی آن است که این حمل تنها در ذاتیات صادق است. وجه تسمیه آن به اولی نیز این است که اولی الصدق یا اولی الکذب است ( اسفار، 1/293). شاید از این سخن ملاصدرا، چنین به ذهن القاء شود که موضوع حمل ذاتی اولی، ماهیت باشد؛ زیرا بحث ذاتی و ذاتیات، ماهیت را به ذهن متبادر می کند، ولی از مواردی که در آنها از این دو اصطلاح استفاده شده است، برمی آید که موضوع در حمل ذاتی اولی و یا حمل شایع صناعی، ویژه ماهیت ها نیست. برای مثال، یکی از موارد کاربرد دو اصطلاح فوق مسئله «المعدوم المطلق لایخبر عنه» است؛ در حالی که المعدوم، ماهیت نیست، بلکه معقول ثانی فلسفی است. یا در مسئلة «الجزئی جزئیٌ» نیز از دو اصطلاح فوق بهره برده اند؛ در حالی که الجزئی ماهیت نیست، بلکه معقول ثانی منطقی است
( نهایهْْ الحکمهْْ، 22).
آخرین نکته در مورد این دو اصطلاح آن است که گاهی حمل ذاتی و حمل شایع وصف کلّ قضیه قرار می گیرند؛ آن گونه که تا حال مطرح کردیم، ولی گاهی نیز این دو اصطلاح قید موضوع قضیه قرار می گیرند؛ برای مثال، می گویند «الف به حمل ذاتی اولی، فلان است».
این کاربرد گاهی به صراحت، مطرح شده است؛برای مثال، علامه مظفر در المنطق (ص74)
آورده است، ولی در جای دیگری از منطق این کاربرد ـ یعنی قید موضوع بودن حمل شایع و حمل ذاتی ـ به صورت التزامی مطرح است و آن در تقسیم قضایا به طبیعیه، محصورهْْ و شخصیه می باشد. توضیح اینکه در تقسیم یاد شده می گویند:
اگر موضوع قضیه، جزئی باشد، قضیه را شخصیه گویند، ولی اگر موضوع قضیه کلی باشد،
دو حالت متصور است: یکی اینکه حکم از نظر خود مفهوم کلی صادر شده باشد که به آن قضیه طبیعیهْْ می گویند. دیگر اینکه حکم از نظر مصادیق کلی، صادر شده باشد. این جا باز دو حالت متصور است: یکی اینکه کمیّت افراد محکوم مشخص نشده باشد که بدان مهمله گویند؛ دیگر اینکه کمیت افراد مشخص باشد که بدان محصوره گویند (ر.ک: حلی، الاسرار الخفیهْْ، 58؛ همو، القواعد الجلیهْْ، 251؛ همو، الجوهر النضید، 45؛ قطب رازی، شرح المطالع، 122).
مثال قضیة طبیعیه چنین است: الانسانُ نوعٌ؛ یعنی الانسانُ (بالحمل الاولی) نوعٌ؛ پس، مفهومِ انسان نوع است، نه مصداق انسان.
پس می توان برای توضیح مفاد قضیه طبیعیهْْ از قید حمل ذاتی اولی در موضوع قضیه هم استفاده کرد. همچنان که در توضیح مفاد قضیه محصوره و مهمله می توان قید حمل شایع را در موضوع آورد و گفت: الانسان (بالحمل الشایع) کاتبٌ. به تعبیر روشن تر، تفاوت قضیه طبیعیه با قضیه محصوره و مهمله در این است که در قضیه طبیعیه، موضوع به حمل اولی مورد نظر است، ولی در دو قسم محصوره و مهمله، موضوع به حمل شایع مورد نظر است. البته در منطق، این دو قید را به صراحت در موضوع به کار نبرده اند، ولی مفاد آن دو را آورده اند.
دوم ـ ذاتی متعلق به محمول
الف) محمولی که ممتنع است که از شئ جدا شود (ارموی، بیان الحق، 38؛ شرح المطالع، 69).
در این قسم از ذاتی، ذاتی به معنای باب ایساغوجی و نیز لوازم ماهیت ـ چه لوازم بیّن و چه غیربیّن ـ و لوازم وجود همگی داخل اند (تهانوی، کشاف، 821)؛ مثلاً سیاهی برای حبشی، ذاتی به
این معناست.
ب) محمولی که ممتنع است که از ماهیت شئ جدا بشود ( بیان الحق، 38؛ شرح المطالع، 69؛ کشاف، 821).
این معنا اخص از معنای «الف» است؛ زیرا اگر انفکاک چیزی از ماهیت شئ ممتنع باشد، بی گمان انفکاک آن از خود شئ ممتنع است ولی عکس این صادق نیست؛ یعنی چه بسا انفکاک چیزی از شئ ممتنع باشد، ولی از ماهیتش جدایی پذیر باشد؛ مثل سیاهی نسبت به حبشی که از خود حبشی جدایی ناپذیر است، ولی انفکاکش از ماهیتش ـ که انسان است ـ ممکن است.
تهانوی می گوید: در این معنای ذاتی، ذاتیات و لوازم بیّن و غیربیّن ماهیت داخل اند، ولی لوازم وجود خارجی داخل نیستند. پس این معنا، از معنای «الف» اخص است ( کشاف، 821).
ج) محمولی که ممتنع است از ماهیت شئ رفع شود (بیان الحق، 38؛ شرح المطالع، 69؛ کشاف، 821).
بنابر معنای «ج» تنها ذاتیات و لوازم بین بالمعنی الاعم ذاتی اند، ولی لوازم غیربیّن ذاتی نیستند، ولی برابر معنای «ب» لوازم غیر بین هم ذاتی به شمار می آیند (شرح المطالع، 69؛ تهانوی، کشاف، 821 ). پس، معنای «ج» اخص از معنای «ب» است.
د) محمولی که اثبات آن برای ماهیت واجب است ( بیان الحق، 38؛ شرح المطالع، 69؛ کشاف، 821). این معنای از ذاتی، ویژة ذاتیات و لوازم بین بالمعنی الاخص است. پس معلوم شد که هر کدام از این چهار معنا، از معنای قبلی خودشان اخص است.
سوم ـ ذاتی در باب موجودات
گاهی بر چیزی که قائم بذات خود است و در موضوعی موجود نیست و بر موضوعی هم حمل
نمی شود، موجود بالذات یا ذاتی اطلاق می کنند. در برابر چنین موجودی، موجودی قرار دارد
که در موضوعی یافت می شود. برابر این اصطلاح، جواهر اول که همان جواهر جزئی یا
اشخاص جوهری موجود بالذات یا ذاتی اند. در برابر جواهر اول، جواهر ثانوی قرار دارد که
بر انواع اطلاق می شود (ارسطو، منطق ارسطو، 2/343؛ ابن سینا، البرهان، 127؛ منطق ابن زرعه، 228؛
غزالی، معیارالعلم، 294؛ فخررازی، منطق الملحض، 49؛ بیان الحق، 39؛ الاسرار الخفیهْْ، 28؛ شرح المطالع، 69).
بهمنیار هم ذاتی را به دو قسم تقسیم می کند که قسم دوم را می توان ذاتی در باب موجودات برشمرد. او می گوید: ذاتی دو قسم است: 1. ذاتی به حسب حمل و وضع؛ مثل حیوان برای انسان یا رنگ برای سیاهی؛ 2. ذاتی ای که به حسب حمل ووضع نیست؛ مثل هیولی و صورت برای جسم و یا جسم و بیاض برای ابیض (بهمنیار، التحصیل، 9). تفاوت قسم اول با دوم در این
است که ذاتی قسم اول، ذات ثابت و بالفعلی ندارد؛ مگر در ضمن ذی الذاتی، برخلاف ذاتی قسم دوم؛ برای مثال، هر کدام از هیولی و صورت، ذات محققی دارد و چنین نیست که هیولی در هیولی
بودنش وابستة به جسم باشد، برخلاف حیوان که فعلیت و تحقق آن وابسته به این است که ناطق بدان ضمیمه شود و به تعبیری وابسته به این است که در ضمن انسان [= ذی الذاتی] باشد.
چهارم ـ ذاتی در باب علل
اگر «الف» سبب «ب» باشد و موجب آن شود، به گونه ای که هر وقت «الف» موجود است «ب» هم موجود گردد، به «الف» سبب ذاتی یا بالذات «ب» اطلاق می شود. برای مثال، ذبح سبب بالذات یا ذاتی موت است؛ زیرا همواره در پی ذبح، موت حاصل می شود ( منطق ارسطو، 2/343؛ البرهان، 127؛ منطق ابن زرعه، 228؛ معیارالعلم، 294؛ منطق الملحض، 49؛ بیان الحق، 39؛ الاسرار الخفیهْْ، 28؛
شرح المطالع، 69).
در برابر سبب بالذات، اتفاق قرار دارد که بسیار اندک واقع می شود؛ مثل اینکه کسی
از خانه خارج شود، پس آسمان برق بزند. برق زدن آسمان معلول خروج از خانه
نیست، بلکه این تعاقب و یا تقارن میان خروج از خانه و برق زدن آسمان، اتفاقی است (منطق ارسطو، 2/343؛ البرهان، 127؛ منطق ابن زرعه، 228؛ معیارالعلم، 294؛ منطق الملحض، 49؛ بیان الحق، 39؛ الاسرار الخفیهْْ، 28؛ شرح المطالع، 69).
برخی به جای سبب ذاتی از تعبیر ایجاب ذاتی در مقابل ایجاب اتفاقی استفاده کرده اند (ارموی، بیان الحق، 38).
منابع
1. آملی، محمدتقی، دررالفوائد، 2 ج، قم، مؤسسهْْ دارالتفسیر، 1374ش.
2. ابن رشد، تلخیص کتاب البرهان، تحقیق: محمود قاسم، قاهره، الهیئهْْ المصریهْْ، العامهْْ للکتاب، 1982م.
3. ابن زرعه، منطق ابن زرعه، تحقیق: جیرار جیهامی، رفیق العجم، بیروت، دارالفرک اللبنانی، 1994م.
4. ابن سینا، حسین، الاشارات و التنبیهات (شرح الاشارات)، قم، نشر البلاغهْْ، 1375ش.
5. ــــــــــــــــــــــ ، البرهان، المنطق، الشفاء، تصحیح: ابراهیم مدکور، قاهره، المطبعهْْ الامیریهْْ، [بی جا]، [بی تا].
6. ــــــــــــــــــــــ ، کتاب الحدود،تحقیق: أملیهْْ جواشون، ترجمه: محمد مهدی فولادوند، تهران، سروش، 1366ش.
7. ــــــــــــــــــــــ ، المدخل، المنطق، الشفاء، تصحیح: ابراهیم مدکور، قم، کتابخانه آیهْْ الله مرعشی نجفی، 1404ق.
8. ــــــــــــــــــــــ ، النجاهْْ، تصحیح: محمدتقی دانش پژوه، تهران، دانشگاه تهران، 1364ش.
9. ابن کمونهْْ، سعدبن منصور، الجدید فی الحکمهْْ، تصحیح: حمید مرعید الکبیسی، بغداد، وزارهْْ الاوقاف و الشئون الدینیهْْ، 1403ق.
10. ابن مرزبان، بهمنیار، التحصیل، تصحیح: [شهید] مرتضی مطهری، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم، 1375ش.
11. ارسطو، منطق ارسطو، ج2، تصحیح: عبدالرحمن بدوی، بیروت، دارالعلم، 1980م.
12. ارموی، سراج الدین محمود، بیان الحق و لسان الصدق ([پایان نامه کارشناسی ارشد غلامرضا ذکیانی]، تهران، دانشگاه تهران، [بی تا])
13. بغدادی، ابوالبرکات، المعتبر فی الحکمهْْ، 3 جزء، اصفهان، انتشارات دانشگاه اصفهان، چاپ دوم،1373ش.
14. تهانوی، محمدعلی، موسوعهْْ کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، تحقیق: رفیق العجم، 2 ج، بیروت،
مکتبهْْ لبنان، 1996م.
15. جرجانی، سید شریف، حاشیه علی شرح الشمسیهْْ (شروح الشمسیهْْ)، بیروت، شرکهْْ شمس المشرق، [بی تا]،
2 جزء.
16. حلی، حسن بن یوسف، الاسرار الخفیفهْْ فی العلوم العقلیهْْ، قم، بوستان کتاب، 1379ش.
17. ــــــــــــــــــــــ ، الجوهر النضید، تصحیح: محسن بیدارفر، قم، انتشارات بیدار، 1381ش.
18. ــــــــــــــــــــــ ، القواعد الجلیهْْ فی شرح الرسالهْْ الشمسیهْْ، تصحیح: فارس حسون تبریزیان، قم،
دفتر انتشارات اسلامی، 1412ق.
19. دوانی، جلال الدین، حاشیه علی شرح تجرید العقائد، (قوشجی شرح تجرید العقائد)، قم، منشورات الرضی و...، 1385ق.
20. ــــــــــــــــــــــ ، الحاشیهْْ علی الرسالهْْ (شروح الشمسیهْْْْ)، بیروت، شرکهْْ شمس المشرق، [بی تا]، 2 جزء.
21. رازی، فخرالدین، الانارات فی شرح الاشارات، [پایان نامه کارشناسی ارشد امیر فرهپور]، تهران، دانشکده الهیات دانشگاه تهران، 1373ش.
22. ــــــــــــــــــــــ ، شرح عیون الحکمهْْ، تحقیق: احمد الحجازی السقاء، تهران، موسسهْْ الصادق للطباعهْْ و النشر، 1373ش.
23. ــــــــــــــــــــــ ، منطق الملخص، تحقیق: فرامرز قراملکلی، تهران، دانشگاه امام صادق†، 1381ش.
24. رازی، قطب الدین، تحریر القواعد المنطقیهْْ فی شرح الرسالهْْ الشمسیهْْ [مشهور به شرح الشمسیهْْ]، تحقیق: محسن بیدارفر، قم، انتشارات بیدار، 1382ش.
25. ــــــــــــــــــــــ ، شرح المطالع فی المنطق، قم، انتشارات کتبی نجفی، طبع حجری، [بی تا].
26. ساوی، سهلان ، البصائر النصیریهْْ، تصحیح: رفیق العجم، بیروت، دارالفکر اللبنانی، 1993م.
27. سبزواری، حاج ملا هادی، شرح المنظومهْْ، قسم المنطق، ج1، تصحیح: حسن حسن زاده آملی، تهران، نشر ناب، 1369ش.
28. سهروردی، شهاب الدین، حکمهْْ الاشراق (مجموعه مصنفات شیخ اشراق)، ج 2، تصحیح: هنری کربن، تهران، انجمن فلسفه ایران، 1397ق.
29. ــــــــــــــــــــــ ، منطق التلویحات، تحقیق: علی اکبر فیاض، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1334ش.
30. شهرزوری، شمس الدین محمد، شرح حکمهْْ الاشراق، تحقیق: حسین ضیایی، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1372ش.
31. شیرازی، صدرالدین محمد، التنقیح فی المنطق، تصحیح و تحقیق: غلامرضا یاسی پور، تهران، بنیاد حکمت صدرا، 1378ش.
32. ــــــــــــــــــــــ ، الحکمهْْ المتعالیهْْ فی الاسفار العقلیهْْ، ج1، قم، مکتبهْْ المصطفوی، [بی تا].
33. ــــــــــــــــــــــ ، الشواهد الربوبیهْْ، تصحیح: سید جلال الدین آشتیانی، مشهد، انتشارات دانشگاه مشهد، 1346ش.
34. ــــــــــــــــــــــ ، تعلیقهْْ علی الهیات الشفاء (الالهیات من الشفاء)، [بی نا]، تهران، طبع حجری، [بی تا].
35. ــــــــــــــــــــــ ، تعلیقهْْ علی حکمه ْْ الاشراق، (قطب شیرازی، شرح حکمه ْْ الاشراق)، قم، انتشارات بیدار، طبع حجری، [بی تا].
36. شیرازی،قطب الدین، درهْْالتاج، 5 جلد، تحقیق: محمد مشکوهْْ، تهران، انتشارات حکمت، چاپ سوم،1369ش.
37. طباطبایی، سید محمدحسین، نهایهْْ الحکمهْْ، قم، مؤسسه نشر اسلامی، 1416ق.
38. طوسی،خواجه نصیر الدین، اساس الاقتباس، تصحیح: مدرس رضوی، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1361ش.
39. ــــــــــــــــــــــ ، تجرید المنطق (علامه حلی، الجوهر النضید)، تصحیح: محسن بیدارفر، قم، انتشارات بیدار، 1381ش.
40. ــــــــــــــــــــــ ، تعدیل المعیار فی نقد تنزیل الافکار (منطق و مباحث الفاظ)، تصحیح: توشی هیکو ایزوتسو، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1370ش.
41. ــــــــــــــــــــــ ، شرح الاشارات و التنبیهات، قم، نشر البلاغه، 1375ش.
42. غزالی، ابوحامد محمد، معیار العلم فی فن المنطق، تحقیق: علی بوملحم، بیروت، دار و مکتبهْْ الهلال، 1421ق.
43. فارابی، ابونصر، المنطقیات، ج1، تحقیق: محمدتقی دانش پژوه، قم، کتابخانه آیهْْ الله مرعشی نجفی، 1408ق.
44. فناری، محمدبن حمزه، شرح ایساغوجی، تهران، انتشارات وفاء، طبع حجری، [بی تا].
45. کاشف الغطاء، شیخ علی، نقدالآراء المنطقیهْْ و حل مشکلاتها، 2 ج، بیروت، مؤسسهْْ النعمان، 1991 م.
46. لوکری، ابوالعباس، بیان الحق بضمان الصدق، تحقیق: ابراهیم دیباچی، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1364ش.
47. مدرس طهرانی، آقا علی، رساله حملیهْْ، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، [بی تا].
48. مظفر، محمدرضا، المنطق، تعلیقه: غلامرضا فیاضی، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1421ق.
49. میرداماد، محمدبن محمد باقر، القبسات، تحقیق: مهدی محقق، تهران، مؤسسه مطالعات اسلامی، 1374ش.
50. میرزا محمد علی، الحاشیه علی حاشیه ملاعبدالله (الحاشیهْْ علی تهذیب المنطق)، قم، جامعه مدرسین، چاپ دهم، 1421ق.
[1]. البته در آرای گذشتگان، تعبیر «ذاتی» کمتر به کار رفته و بیشتر از تعبیر «بذاته» استفاده شده است، ولی از آنجا که قرینه های متعددی آشکارا بر این دلالت دارند که بذاته و ذاتی دو تعبیر برای رساندن یک معنا هستند، ما برای یافتن معانی ذاتی، تنها در پی واژه «ذاتی» نباید باشیم، بلکه در خیلی از آثار پیشینیان باید واژه «بذاته» را هم جست وجو کنیم. ابن سینا در جایی به صراحت گفته است: «قد تطلق لفطهْْ بذاته و الذاتی و یعنی به ....» (برهان شفاء، 128)؛ یعنی این دو لفظ را مترادف دانسته است. البته قرینه های دیگری هم بر ترادف اینها دلالت دارد که مجال ذکر آن نیست.
[2]. برای نمونه، ر.ک: ابن زرعه، منطق، 227ـ228.
[3]. برای نمونه، ر.ک: التحصیل، 11؛ ساوی، البصائر، 37؛ سهروردی، منطق التلویحات، 7؛ شهرزوری، شرح حکمهْْ الاشراق، 43؛ فخر رازی، الانارات، 47؛ قطب رازی، شرح المطالع، 67.
[4]. برای نمونه، ر.ک: غزالی، معیارالعلم، 69؛ ابوالبرکات، المعتبر، 1/22؛ حلی، الاسرار الخفیهْْ، 26؛ قطب رازی، شرح المطالع، 67.
[5]. برای نمونه، ر.ک: التحصیل، 11؛ ساوی، البصائر، 37؛ اللوکری، بیان الحق، 139؛ شهرزوری، شرح حکمهْْ الاشراق، 46.
[6]. ر.ک: همین نوشتار.
[7]. برای نمونه ر.ک: تجرید المنطق، 54؛ اساس الاقتباس، 380؛ الجوهر النضید، 209.
[8]. پیشاپیش باید یادآور شویم که تمامی مواردی که ذکر خواهد شد را از موارد «ذاتی متعلق به حمل» برشمرده ایم؛ حال آنکه در بعضی موارد، محمول را ذاتی دانسته ایم، نه حمل را. وجه این کار آن است که منطق دانانی که این تعریف ها را از آنها نقل کرده ایم، همه این موارد را متعلق به حمل دانسته اند، نه متعلق به محمول. همچنین بعضی از موارد یاد شده در این بخش، پیش تر با تعابیر دیگری هم آمده است، ولی چون در سخنان بعضی از اندیشمندان، چنین تقسیمی در مورد «ذاتی» وجود دارد، ما هم جداگانه آن اقسام را آوردیم.
[9]. خود ملاصدرا حمل شایع را نیز به حمل بالذات و حمل بالعرض تقسیم می کند و می گوید اگر در حمل شایع، محمول ذاتی موضوع بود آن حمل شایع، بالذات است؛ مثل «انسان حیوان است»، ولی اگر در حمل شایع، محمول ذاتی موضوع نباشد، آن حمل شایع، بالعرض خواهد بود؛ مانند «انسان ضاحک است» ( التعلیقهْْ علی حکمهْْ الاشراق، 67).