سخن نخست
Article data in English (انگلیسی)
به نام خدای عقل آفرینی که بارها در وحی به آخرین پیامبرش، همگان را به تفکر، تعقل و تدبر فرا می خواند و اندیشمندان و خرد ورزان را می ستاید و آنان را که از عقل و اندیشه برکنارند، نکوهش می کند.
روزگاری حکمت و فلسفه «مادر علوم» به شمار می آمد و جایگاهی والا داشت؛ چنانکه حتی به هیچ ذهنی راه نمی یافت که آیا فلسفه بر تر است یا علوم طبیعی و ریاضی؛ زیرا پاسخ این پرسش از بدیهیات بود و در نتیجه، پرسشگر را در معرض اتهام بی خردی و تمسخر قرار می داد.
پس از رنسانس که به تحولات عمیق فکری و دگرگونی های بنیادین در نگرش ها انجامید، فلسفه در نگاه دانشمندان مغرب زمین، جایگاه والای پیشین خود را از کف داد و در صف علوم دیگر قرار گرفت و سرانجام در تقابل فلسفه و علوم تجربی، فلسفه پا پس کشید و به جایگاهی پائین تر از علوم تجربی فروکوفته شد.
وقتی فلسفه به آگاهی و بحث از اموری ورای تجربه تعریف شود، با وجود علوم تجربی که با تمرکز بر امور محسوس و تجربه پذیر، حیات این جهانی بشر را دگرگون کرده و زندگی تهی از ابزارهای صنعتی او را با انبوهی از فن آوری به سوی آسودگی و رفاه رهنمون شده است، دیگر چه کسی برای فلسفه و فلسفه ورزی بهایی قائل است؟
این دگرگونی فکری در مغرب زمین به دیگر نقاط جهان نیز راه یافت و امروزه حتّی در ذهن جوان مسلمان مشرق زمین هم این پرسش به صورت بسیار جدی مطرح است و از پرسیدن آن نیز هیچ ابایی ندارد که امروزه دیگر چرا باید فلسفه آموخت؟
واقعیت این است که: اولاً، فلسفه اختصاص به امور ماورای طبیعی ندارد. پاره ای از مسائل مربوط به طبیعیات و امور مادی نیز در فلسفه به بحث و تحقیق در می آیند؛ ثانیاً، فلسفه در واقع به مسائل بنیادینی می پردازد که مبنای بسیاری از مسائل در علوم دیگر به شمار می آید؛ برای مثال، امروزه در بحث توسعه جوامع و ملاک توسعه یافتگی، سخنان و دیدگاه های بسیاری بیان می شود. این مباحث در علومی مطرح می شود که در ظاهر هیچ ارتباطی با فلسفه ندارند، اما با دقت در دیدگاه های مطرح شده در این مسئله، ردّ پای بعضی از مسائل فلسفی به روشنی دیده می شود. وقتی ملاک توسعه یافتگی جوامع، مثلاً نوع تغذیه، سرانه فضای سبز، میزان تحصیلات، تعداد مراکز بهداشتی و آموزش عالی، نوع تفریح و مراکز تفریحی معرفی شود، معنایش این است که صاحبان این دیدگاه ها، انسان را موجودی طبیعی می دانند که در این جهان مادی پدید می آید و در همین جهان مادی تمام می شود و دیگر پس از مرگ زندگی ای نخواهد داشت.
ولی آیا واقعیت انسان همین است؟ آیا انسان صرفاً موجودی طبیعی و تهی از بُعد مجرد است؟ کدام دانشی باید به این پرسش اساسی پاسخ دهد؟
به آسانی می توان فهمید که نوع پاسخ ما به این پرسش اساسی ـ که محل بررسی و تحقیق آن فلسفه است ـ تأثیر مستقیمی در تعریف توسعه یافتگی و تعیین ملاک های آن دارد.
در علوم دیگر مثل اقتصاد، روان شناسی و جامعه شناسی وضع همین گونه است. پس هنوز هم فلسفه، سخن های بسیاری برای انسان ها دارد؛ حتی نفی فلسفه خاص نیز محتاج فلسفه ورزی، تجزیه و تحلیل و نقادی های ژرف عقلی است. بنابراین، پرداختن به مسائل فلسفی در جهان امروز کار بیهوده ای نیست.
امید است که با پرداختن به مسائل اساسی در فلسفه، راه پیشرفت، جهت دهی و هدف گذاری برای زندگی این جهانی انسان ها معین شود و سعادت حقیقی فراروی همگان قرار گیرد. البته این آرمان دست نمی دهد مگر با بازنگری در مسائل پیشین فلسفه، کنارگذاشتن مسائلی که در این راستا نقشی ندارند و اهمیت ویژه دادن به مسائلی که در این جهت کارآمدترند.
ما در این نشریه در پی طرح مسائل فلسفی دارای این ویژگی ها هستیم و در این راه از کمک علمی خوانندگان بهره خواهیم برد.
جانشین سردبیر